همینطوری :)

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

شبِ عیدِ مبعث به دعوتِ دایی جان رفتیم خونه‌باغ. جایی بیرون از شهر و نسبتاً مرتفع که نزدیکِ کوه هست و یک استخر پر از ماهی گلی‌ دارد. ما بودیم و دایی و زن‌دایی و دو تا کلوچه‌هایشان، مادربزرگ و پدربزرگ، خاله‌ی عزیزم و مهم‌تر از همه آقا سید و خانواده‌ی دوست‌داشتنی و مهربانشان که از دوستانِ خانوادگی و قدیمیِ ما هستند. آخرین باری که آقا سید را دیده بودم برمی‌گشت ب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 13:18
برچسب‌ها :

اینجا برای من حکمِ دختری دارد به رنگِ گندم که امروز دو ساله شده و یک جا بند نمی‌شود :)

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 13:18
برچسب‌ها :
تصور کنید در یک عصرِ پنج‌شنبه‌ی بهاری و دل‌انگیز و بعد از اتمامِ یک هفته‌ی کاریِ شلوغ، نشسته‌اید پشتِ میزِ درونِ بالکنِ خانه‌تان و همزمان با مطالعه‌ی کتابِ موردِ علاقه‌ی خود چای می‌نوشید که ناگهان دخترتان (پسرتان) می‌آید روبه‌روی شما می‌نشیند و می‌گوید می‌خواهد وبلاگ‌نویس بشود. عکس‌العملِ شما چیست؟! مخالفت می‌کنید یا موافقت؟! چرا؟!
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 1 ارديبهشت 1397 ساعت: 13:18
برچسب‌ها :
قضیه از این قراره که توی این چالش، هر کس هر سوالی داره می‌پرسه و من سعی می‌کنم ‌جواب بدم! کامنت‌ها هم بدونِ تایید نمایش داده میشن. :)

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 15:46
برچسب‌ها :
دیشب تا حوالیِ ساعتِ دو، درست در مرکزِ ثقلِ بهشتِ کوچکی که آجر به آجرش از جنسِ کتاب‌ بود و سقفش به رنگِ خیال‌پردازی‌های دخترکِ مو خرگوشیِ آرامی که دیگر هشت ساله نیست اما به همان اندازه لابه‌لای سیاهیِ موهایش رویا‌هایی از جنسِ آبیِ آسمان دارد، میانِ واژه‌ها و سطر‌ها قدم‌زنان دنیا را ورق می‌زدم. جنون تا حدی بالا بود که هر چه پنجره‌ی همیشه بازِ اتاقم برای شنیدن
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 15:46
برچسب‌ها :
شبِ عیدِ مبعث به دعوتِ دایی جان رفتیم خونه‌باغ. جایی بیرون از شهر و نسبتاً مرتفع که نزدیکِ کوه هست و یک استخر پر از ماهی گلی‌ دارد. ما بودیم و دایی و زن‌دایی و دو تا کلوچه‌هایشان، مادربزرگ و پدربزرگ، خاله‌ی عزیزم و مهم‌تر از همه آقا سید و خانواده‌ی دوست‌داشتنی و مهربانشان که از دوستانِ خانوادگی و قدیمیِ ما هستند. آخرین باری که آقا سید را دیده بودم برمی‌گشت ب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 26 فروردين 1397 ساعت: 15:46
برچسب‌ها :
نمی‌دانم عقربه‌ها کجا ایستاده‌اند اما می‌دانم مدت‌هاست از نیمه شب گذشته. چشمانم ملتمسانه تمنای چند دقیقه خواب دارند اما این کتابِ لعنتی هنوز یک صفحه برای ورق زدن دارد. خیره به سطرِ اولِ صفحه‌ی آخر، برای تک‌تکِ ثانیه‌های پس از امتحانِ فردا برنامه‌ می‌چینم که به‌ یک‌ باره گرمایی از جنسِ مهربانیِ دستانت، از مبداِ این چشمانِ خسته در کلِ وجودم به رقص در می‌آید و
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : سه شنبه 21 فروردين 1397 ساعت: 3:49
برچسب‌ها :
یک هفته بعد از اتمامِ امتحاناتِ نهاییِ سوم کلاس رسماً شروع شد. بخشِ خوبِ ماجرا این بود که جنابِ استاد، ساعت ۷:۳۰ تا ۹ هر صبح را از قبل برای من کنار گذاشته بود که این بازه‌ی زمانی برای من خیلی ایده‌آل بود! به ماهِ رمضان که رسیدیم نتیجه‌ی چندین دقیقه بحث این شد که کلاس‌ها یک ساعت بعد از افطار باشد و مباحثِ به نسبت راحت تدریس شود. گذشت و رسیدیم به شب‌های احیا ک
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 15 فروردين 1397 ساعت: 15:07
برچسب‌ها :
تا همین دو ماهِ گذشته مثلِ اکثرِ پدیده‌های اطراف نتوانسته بود به احساسم تلنگر بزند. کمی کمتر از ۱۰ سال از آن شبِ گنگ که حسِ کودکِ تازه‌ متولدشده‌ی گریان از ورود به دنیای ناشناخته‌ی آدم‌های غیر قابلِ پیش‌بینی، عجیب به تک‌تکِ سلول‌های دنیای آبیِ ملیح و نه‌چندان کودکانه‌ام نفوذ کرده بود می‌گذرد و دیگر کوچه پس‌کوچه‌هایش بوی غربت و دلتنگی نمی‌دهد. این روزها کمی آ
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 15 فروردين 1397 ساعت: 15:07
برچسب‌ها :
می‌خواهم از عیدِ امسالم برایت بگویم. بگویم تا بدانی سبزه‌ام بی تو سبز نشد. سمنوی روی اجاقم بی‌ تو طعم نگرفت. ماهی‌‌های تنگِ بلورم یک گوشه کز کرده تکان نمی‌خوردند. سیب‌های هفت سینم رنگ به رخساره نداشتند. حتی آینه‌ی تمام‌قدِ گوشه‌ی اتاقم هم لج کرده بود! هر چه دستمال می‌کشیدمش غبارِ چنگ انداخته بر پیکرش پاک نمی‌شد. می‌دانی آخر جنسِ غبارش با غبارِ بقیه‌ی آینه‌ها
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 10 فروردين 1397 ساعت: 8:11
برچسب‌ها :