درد بر من ریز و و درمانم مکن
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
ساعت ۱۰ میخوابیدم تا ۱:۳۰ بعد تا خودِ طلوعِ خورشید درس میخوندم. بلافاصله بعد از بهبودِ دستِ چپم که به مدتِ یک هفته نفسم رو برید، دردِ چشمِ راستم شروع شد. :| الان هم متوجه شدم دستِ راستم از سه ناحیه به فاصلهی دو سانت دچارِ خراشیدگی و خونمردگی شده و من اصلاً متوجه نشده بودم! و البته شروعِ مجددِ خوندما...
تو بگو بنویسند هر چه دلش میخواهد
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
آدم است و آرزوهایش. هر روز به وقتِ طلوعِ سپیده، چشمانش را میبندد و چند دقیقهای خودش را در حصارِ آرزوهای محقق شدهاش تصور میکند. دستانش را روی قلبش میگذارد و به تکتکِ آنها قولِ برآورده شدن میدهد. همین اشرفِ مخلوقات به این شبهای هر سال که میرسد، مغزش خالیِ خالی، دلش آشوبِ آشوب و زبانش لالِ لال میشود. ب...
تا حسودی بکنم خودم به این حالِ خودم
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
چند سالِ پیش عروسیِ یکی از پسرهای فامیل بود و مادرِ داماد تاکید کرده بودند که باید من هم حضور داشته باشم. با این که از فامیلهای نهچندان دورِ ما هستند اما روابطِ خانوادگیِ عمیقی داریم آن هم از نوعِ تلفنی چون شهری که آنها ساکنش هستند حداقل ۴ ساعت با شهرِ ما فاصله دارد. همین دوری باعث شده آخرین دیدارِ ...
و چقدر این چشمها با عینک خواستنیترند
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
روزی که فهمیدی چشمهای معصومت محکوم به عینکاند، روزی که نگاههای متفاوتِ همکلاسیهایت و تمسخرشان بغض روانهی گلویت کرد، روزی که تصمیم گرفتی آن عینکِ کذایی را زیرِ پا له کنی تا مثلِ ۷ سالههای دیگر خندههایت از تهِ دل باشد و بازیهایت بیدلهره و از سرِ شوق، هیچ فکرش را میکردی ۱۵ سالِ بعد، جهانی برای دنیای پش...
کاکائو و من و قامتِ او
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
این که بگیم همه چی چقدر خوبه و ما چقدر خوشبختیم همیشه صادق نیست. بالاخره نوسان داره این زندگی و اتفاقاً همین بالا و پایینهاست که گوگولیش میکنه. مثلِ این چند روز که همه چی به بدترین حالتِ ممکن آشفته و درهمه اما من باید خودم رو قوی نشون بدم. جلوی مادر و پدرم، برادر و خواهرم، کتابهام، امتحانها، این زند...
همیشه که نباید همه چیز را به زبان آورد
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
مثلِ بعضی شبها که باید دوتایی، تنهای تنها به صبح برسانیم، از آن شبهایی که نه تو حوصلهی شام درست کردن داری و نه من حوصلهی شستنِ یک عالمه ظرف، شال و کلاه میکنیم و میرویم به همان رستورانِ همیشگی. همان میزِ دو نفرهی سفید رنگِ همیشگیِ کنارِ پنجره را انتخاب میکنیم، مینشینیم و خیره میشویم به آدمهای شهر. از...
هفتمین روز از هفتمین ماهِ سال
-
تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 22:00
حرف زدن فقط و فقط با نگاه! کاری که از همان روزِ اول خوب بلدش بودی و ترجمهی تکتکِ واژههای نگاهت کاری ست که من از روزِ اول ماهرانه انجامش میدادم. من نه تنها نگاهت که موسیقیِ حاصل از خشخشِ برگهای پاییزیِ زیرِ قدمهایت را هم ترجمه میکردم اما غرور دقیقاً همان چیزی بود که مانعِ توقفم شد. رد شدن از تو عینِ ...
پارادوکسِ عجیب
-
تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 22:00
چند روزه دلم بدجور برای کسی که ماههاست ازش متنفرم تنگ شده!
همه کاره و هیچ کاره
-
تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 22:00
شش ساله که بودم شهریار حفظ میکردم و نقاشی میکشیدم. قد کشیدم. نقاشی و طراحی از ارکانِ مهمِ زندگیام شدند طوری که وقتی برای اولین بار آرامگاهِ حافظ را با تمامِ جزئیاتش در پیکِ نوروزیِ خواهر کشیدم مادر بغض کرد. بیشتر قد کشیدم. شروع به نوشتن کردم. معلمِ پنجمِ دبستانم به یکی از انشاءهایم از بیست، بیست و ی...
قبول؟!
-
تاریخ: 1397/2/8 ساعت: 22:00
روزی روزگاری که نه من بلاگر بودم و نه بیان این بیان بود، یکی از بلاگرها که روزانه حداقل ۶۰۰ کامنت برایش ارسال میشد من را بخاطرِ باورهایم از وبلاگش بیرون کرد. روزی که تصمیم گرفتم واردِ دنیای وبلاگنویسی بشوم با خودم عهد بستم هیچوقت اجازه ندهم باورهای دیگران، سلایق و علایقشان، نوعِ نگاهشان به دنیا و به...
هیچکس برای من «تو» نمیشود
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:18
شبِ عیدِ مبعث به دعوتِ دایی جان رفتیم خونهباغ. جایی بیرون از شهر و نسبتاً مرتفع که نزدیکِ کوه هست و یک استخر پر از ماهی گلی دارد. ما بودیم و دایی و زندایی و دو تا کلوچههایشان، مادربزرگ و پدربزرگ، خالهی عزیزم و مهمتر از همه آقا سید و خانوادهی دوستداشتنی و مهربانشان که از دوستانِ خانوادگی و قدیمیِ ما ...
دخترم تولدت مبارک
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:18
اینجا برای من حکمِ دختری دارد به رنگِ گندم که امروز دو ساله شده و یک جا بند نمیشود :)
عکسالعملِ شما چیست؟!
-
تاریخ: 1397/2/1 ساعت: 13:18
تصور کنید در یک عصرِ پنجشنبهی بهاری و دلانگیز و بعد از اتمامِ یک هفتهی کاریِ شلوغ، نشستهاید پشتِ میزِ درونِ بالکنِ خانهتان و همزمان با مطالعهی کتابِ موردِ علاقهی خود چای مینوشید که ناگهان دخترتان (پسرتان) میآید روبهروی شما مینشیند و میگوید میخواهد وبلاگنویس بشود. عکسالعملِ شما چیست؟! مخالفت میکنید ی...
صندلیِ داغ
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 15:46
قضیه از این قراره که توی این چالش، هر کس هر سوالی داره میپرسه و من سعی میکنم جواب بدم! کامنتها هم بدونِ تایید نمایش داده میشن. :)
تاوانی به بلندای کلِ سالهای زندگی
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 15:46
دیشب تا حوالیِ ساعتِ دو، درست در مرکزِ ثقلِ بهشتِ کوچکی که آجر به آجرش از جنسِ کتاب بود و سقفش به رنگِ خیالپردازیهای دخترکِ مو خرگوشیِ آرامی که دیگر هشت ساله نیست اما به همان اندازه لابهلای سیاهیِ موهایش رویاهایی از جنسِ آبیِ آسمان دارد، میانِ واژهها و سطرها قدمزنان دنیا را ورق میزدم. جنون تا حدی با...
به بهانهی برتر شدنِ این وبلاگ
-
تاریخ: 1397/1/26 ساعت: 15:46
شبِ عیدِ مبعث به دعوتِ دایی جان رفتیم خونهباغ. جایی بیرون از شهر و نسبتاً مرتفع که نزدیکِ کوه هست و یک استخر پر از ماهی گلی دارد. ما بودیم و دایی و زندایی و دو تا کلوچههایشان، مادربزرگ و پدربزرگ، خالهی عزیزم و مهمتر از همه آقا سید و خانوادهی دوستداشتنی و مهربانشان که از دوستانِ خانوادگی و قدیمیِ ما ...
پیوندِ ما از جنسِ جنون بود
-
تاریخ: 1397/1/21 ساعت: 3:49
نمیدانم عقربهها کجا ایستادهاند اما میدانم مدتهاست از نیمه شب گذشته. چشمانم ملتمسانه تمنای چند دقیقه خواب دارند اما این کتابِ لعنتی هنوز یک صفحه برای ورق زدن دارد. خیره به سطرِ اولِ صفحهی آخر، برای تکتکِ ثانیههای پس از امتحانِ فردا برنامه میچینم که به یک باره گرمایی از جنسِ مهربانیِ دستانت، از مبداِ ...
اندر احوالاتِ من و استادِ ۲۳ ساله (۲)
-
تاریخ: 1397/1/15 ساعت: 15:07
یک هفته بعد از اتمامِ امتحاناتِ نهاییِ سوم کلاس رسماً شروع شد. بخشِ خوبِ ماجرا این بود که جنابِ استاد، ساعت ۷:۳۰ تا ۹ هر صبح را از قبل برای من کنار گذاشته بود که این بازهی زمانی برای من خیلی ایدهآل بود! به ماهِ رمضان که رسیدیم نتیجهی چندین دقیقه بحث این شد که کلاسها یک ساعت بعد از افطار باشد و مباحث...
این شهر از اول هم برای نماندن بود
-
تاریخ: 1397/1/15 ساعت: 15:07
تا همین دو ماهِ گذشته مثلِ اکثرِ پدیدههای اطراف نتوانسته بود به احساسم تلنگر بزند. کمی کمتر از ۱۰ سال از آن شبِ گنگ که حسِ کودکِ تازه متولدشدهی گریان از ورود به دنیای ناشناختهی آدمهای غیر قابلِ پیشبینی، عجیب به تکتکِ سلولهای دنیای آبیِ ملیح و نهچندان کودکانهام نفوذ کرده بود میگذرد و دیگر کوچه پسکوچه...
تو بگو از این چشمها خجالت نمیکشی؟!
-
تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 8:11
میخواهم از عیدِ امسالم برایت بگویم. بگویم تا بدانی سبزهام بی تو سبز نشد. سمنوی روی اجاقم بی تو طعم نگرفت. ماهیهای تنگِ بلورم یک گوشه کز کرده تکان نمیخوردند. سیبهای هفت سینم رنگ به رخساره نداشتند. حتی آینهی تمامقدِ گوشهی اتاقم هم لج کرده بود! هر چه دستمال میکشیدمش غبارِ چنگ انداخته بر پیکرش پاک نمیشد...