تولدِ قَمَری
-
تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 8:11
دو سالِ پیش روزِ ولادتِ امام جواد اینجا ساخته شد :)
لال میشود
-
تاریخ: 1397/1/4 ساعت: 14:04
یک گوشهی قایقِ آرزوهایم نوشتم: کاری کن جز خودت هیچ مرهمی برای زخمهایم متولد نشود! قایقم را به رودخانهی حوالیِ خانه سپردم. میگویند ختم میشود به دستانِ خدا... + شده قانونِ نانوشتهی زندگیام! لال میشود زبانم به وقتِ زمزمه کردنِ ذکرِ آرزوها. لال میشود!
اندر احوالاتِ من و استادِ ۲۳ ساله
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 11:07
دو هفته مانده به پایانِ تابستانِ قبل از سومِ دبیرستان، مادر از آن ترفندهای مادرانهاش استفاده کرد تا مرا بفرستد کلاسِ فیزیک. از دورانِ راهنمایی به فیزیک و ریاضی علاقه داشتم و به همین دلیل مشکلِ خاصی نبود اما مادر اصرار داشت به دلیلِ نهایی بودنِ امتحاناتِ پایانیِ سالِ سوم، جلوتر از کلاس باشم و مطالبِ ...
تهدیگِ سیبزمینی
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 11:07
گاهی دوست داشتنِ خود در پختنِ ماکارونی آن هم با تهدیگِ سیبزمینی و درست کردنِ یک کاسهی بزرگ سالاد شیرازی برای شام خلاصه میشود. مثلِ دیشب که خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم خودم را به ضیافتِ موسیقی و ماکارونی دعوت کنم. دیشب بارِ دیگر به خودم ثابت کردم که خودم را خیلی دوست دارم. این خودشیفتگی نیست؛ تو شیفتگیِ...
به وقتِ بهار
-
تاریخ: 1397/1/2 ساعت: 11:07
عیدتون مبارک + برکت یعنی یکی از سینهای هفت سینت سامرا باشد... + ساعت ۷ صبح در شرایطی بس پیچیده ضبط شده. خلاصه که کم و کاستیهایش را بر من ببخشایید. :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین ن...
فقط ۱۰ دقیقه
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
تصور کنید دختری ۷ ساله هستید با موهای خرگوشی که در یک شبِ سردِ زمستانی، دارید چند خطِ پایانیِ مشقِ فارسیِ خود را مینویسید. ناگهان یک لیوان آبِ خیلی سرد روی سرتان ریخته میشود و کلِ بدنتان بیحس. از آن مهمتر دفترِ مشقیست که به فنا رفته! حالتِ دوم هنگامِ دیدنِ تلویزیون اتفاق میافتد آن زمان که خیره به کا...
پشتِ یک تکه پارچهی سیاه چه میگذرد؟!
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
خانهی ما در محلهای واقع شده که از سه طرف به اندازهی هفت دقیقه با کوههای نسبتاً مرتفع فاصله دارد. همیشه وقتی از خانه بیرون میروم، چند دقیقهای به کوههای اطراف خیره میشوم. شکوهِ خاصی دارد. من هم که عاشقِ کوه. چند وقتِ پیش متوجهِ پارچهی مشکیِ چادرمانندی جلوی یکی از غارهای کوچکِ کوهِ سمتِ چپِ خانه شدم. چ...
:)
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
داره بارون میباره :) بعد از دو ماه! + عکسِ پشتِ پنجرهای به عبارتی! :|
تو قرمهسبزی خیلی دوست داری و من تو را
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
تو هر اندازه هم که شبیه به من باشی باز هم نمیتوانی قرمهسبزی دوست نداشته باشی. دقیقاً ۲۲ ساعت و ۴۵ دقیقه است که باران بیوقفه میبارد و ۱۰ دقیقه از شروعِ امتحانی که بخاطرش تمامِ دیشب، خودت را لابهلای سطرهای کتاب و جزوههایت مچاله کرده بودی میگذرد و من به یقین رسیدهام که بهترین گزینه برای امروز قرمهسبزی ...
چه فرقی میکند؟!
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
چه فرقی میکند کوتاهقد باشم یا سروقامت؛ سفید باشم یا سبزهرو؛ چشمانم آبی باشد یا قهوهای؛ موهایم لَخت باشد یا فرفری؛ فرزندِ اول باشم یا تهتغاری؛ سالم باشم یا درگیرِ بیماری؛ دههی پنجاهی باشم یا دههی هفتادی؛ پنجرهی اتاقم رو به کوه باز بشود یا تاریکی؛ دانشجوی رشتهی پزشکی باشم یا آبیاریِ گیاهانِ آبزی! شمال...
این معدهدردِ لعنتی!
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
جهنم گاهی در معدهدرد خلاصه میشود :| و من الان وسطِ جهنم دست و پا میزنم! عزرائیل رو هم دارم به صورتِ FULL HD میبینم :|
آرزوی این روزهایم
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
۳ یا ۴ ساله بودم که نقاشی جزءِ برنامهی ثابتِ هر روزهام شد. من بودم و یک جعبه مدادرنگیِ ۶ رنگِ کوچولو و دفتر نقاشیِ عروسکی. آرام آرام یاد گرفتم از دلِ خطخطیهایم کوه و درخت و گل بیرون بکشم. یاد گرفتم کوهها را یکنواخت رنگآمیزی کنم. یاد گرفتم با دقت و حوصله واردِ حریمِ مدادرنگیها بشوم و به اشکالِ بیروحِ...
برای من از تو نوشتن ناممکن است
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
برای من از پیرمردِ غارنشینِ بیپناه نوشتن زیاد سخت نیست؛ از پاکبانِ مهربانی که هر دوشنبه، حوالیِ ساعتِ ۱۰ صبح میآید و کوچه را برق میاندازد نیز هم. من میتوانم سطرها از اویی بنویسم که برای لمسِ دستانش نذرِ چای کردهام. از سبزیِ جنگلهای شمال و آبیِ دریای جنوب که فقط از لنزِ دوربینِ دیگرانِ دیدهام؛ از منی...
همین
-
تاریخ: 1396/12/21 ساعت: 21:28
خوب باشیم و بگذریم و بخندیم :) همین
من و این وبلاگ
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 3:54
در ابتدا باید خیلی عذر بخوام از منصوره جان بخاطرِ تاخیر واسه شرکت در این چالش دو ماهِ دیگه اینجا دو ساله میشه. توی این دو سال خیلی اتفاقها افتاد و خیلی چیزها رو تجربه کردم و یاد گرفتم. دوستانِ زیادی پیدا کردم که اکثرشون بعد از یه مدت رفتن. :| اولین دنبال کننده شخصی بودن به اسمِ آقا وحید که من قبل از...
و اما هدیهی من به مهمترین آدمِ زندگیام
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 3:54
در این که مادر و پدرم مهمترین آدمهای زندگیام هستند و حسابشان از همهی آدمهای دنیا جداست شکی نیست. از روزِ ازل، دنجترین گوشهی قلبم را سند زدم به نامشان و حاضر نیستم بخاطرِ هیچ چیزِ باارزشِ دنیا، ذرهای مسببِ رنجشِ خاطرشان بشوم. جدای از مادر و پدر باید بگویم مهمترین فردِ بعدیِ زندگیام فیالواقع وجود ندار...
ترجیح میدهم فراموشکار به نظر برسم
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 3:54
با خواندنِ چند خط از چند پست، یکی میگوید چقدر مهربانی و دیگری میگوید خیلی مغروری؛ یکی میگوید تا به حال کتابی هم چاپ کردهاید و دیگری میگوید چرندیات مینویسی؛ یکی میگوید خیلی آرام و صبوری و دیگری میگوید پرخاشگری. اینها همه نشان از یک چیز است؛ این که با چند خط نوشته نمیتوان نویسندهاش را شناخت. حکایتِ هر...
دوستت دارمهای نامعتبر
-
تاریخ: 1396/11/10 ساعت: 13:29
یک خودکار برایش فرقی نمیکند در دستانِ من باشد یا تو. او بندهی همان کسیست که به فروشنده پول بدهد و بخردش. برایش فرقی نمیکند صاحبش چند خودکارِ دیگر داشته باشد و به بقیهی خودکارهای دارندهاش حسادت نمیکند. او خوب میداند آن زمان که کلِ جوهرِ وجودش کشیده شود، تاریخِ مصرفش به پایان میرسد و رهسپارِ نزدیکترین...
تنها عنوانی که به ذهنم رسید: کادو :|
-
تاریخ: 1396/11/10 ساعت: 13:29
مثلاً در یک روزِ سردِ زمستانی که همهجا پر شده از عطرِ خاکِ بارانخورده، شال و کلاه میکنید و از خانه میزنید بیرون. قدمزنان خودتان را میرسانید به مرکزِ خریدِ شهر چون میخواهید برای مهمترین فردِ زندگیتان هدیهای بخرید تا با دیدنش قند در دلش آب بشود، بیاختیار لبخند بزند و بفهمد که چقدر دوستش دارید. چه میخر...
بیخوابِ بیاشتها
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 20:33
نه آمدنی خوشحالم میکند و نه رفتنی ناراحت. همین اندازه بیحس و خنثی مینشینم کنارِ پنجره و دل میسپارم به جادهای که به فردِ خاصی ختم نمیشود و گوش میسپارم به صدای قدمهایی که نیست و خیره میشوم به رقصِ مولکولهای هوا هنگامی که چاوشی مریضحالیاش را میخواند و بیخوابیهای چند شبِ گذشته را برایم ورق میزند و من شر...