جنونِ عشقِ تو مرا امان نمیدهد
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 8:04
+ یک × نه + دو × نه حوا صبر کن + سه × دیوانه با سرعت شروع به دویدن میکنم. اصلاً زیرِ باران باید دوید. باید جیغ کشید و بلند بلند خندید و بیوقفه دوید. باید یک نفر باشد که پشتِ سرت بدود و تو را دیوانه
آخه خیلی درد داره
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
گفتم: سخته. خیلی درد داره. گفت: آره سخته. دونستن همیشه درد داره. دیدی آدمهایی که نمیدونند از هفت دولت آزادند؟! بیخیالِ همه چی زندگیشون رو میکنند. ببین کاملاً دستِ خودمونه که بخوایم جاهل بمونیم یا
نسیم همیشه هم به موقع نمیوزد
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
فکرش را بکن. پنجره باز باشد، چای دم کشیده باشد، موسیقیِ بیکلام در حالِ پخش باشد، نسیم خیلی آرام بوزد و کتابِ تو را گشوده باشد درست روی همان صفحهای که میخواستی بخوانی. تو آبنبات را جا میدهی گوشهی
تقویمها همه دروغ میگویند
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
اگه خواستی بیای زمستون بیا اگه خواستی زمستون بیای دی بیا اگه خواستی دی بیای ۲۶ام بیا اگه خواستی ۲۶ام بیای ۲ صبح بیا من از شبِ یلدا، هر شب به اندازهی یک دقیقه بیشتر منتظرت میمونم :) انتظار با همهی س
ما تمامش میکنیم
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
با هیجانی زایدالوصف گفتم من صحنِ جامعِ رضوی هستم. تو کجایی؟! گفت الان میرسم. یکم بعد تماس گرفت و من برای اولین بار صداش رو شنیدم :) گفتم کجایی؟! گفت بچرخ بچرخ آها الان دقیقاً روبهروتم! وقتی دیدمش ی
به عقب باز (ن) میگردم
-
تاریخ: 1397/10/22 ساعت: 4:04
هوا سرد بود. آروم آروم رفتم و نشستم همون جای همیشگی. صحنِ انقلاب، سمتِ راستِ گنبد، تقریباً در امتدادِ کفشداریِ شمارهی یک. نگاه کردم به گنبد و پرچمی که خیلی دلبرانه تکون میخورد. گوشی رو برداشتم تا با
منم اون دیوونهای که یه سره با هزار سودا
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
اگر یک گوشهی یکی از سرویسهای دانشگاه، دختری با مانتوی آبی، شلوارِ آبی، کفشِ آبی و چادری که دو سه سانت از قدش بلندتر است دیدید که بدونِ توجه به نگاهِ چپچپِ بقیه، با لذت و شوق جز از کلِ ششصد و پنجاه
همین که من صبورم، همین که تو مهربانی
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
حوالیِ هفت و هفت دقیقهی شب میرسم خانه. مینشینم روی صندلیِ کنارِ شومینه و تمامِ جزوههای بارانخورده را رها میکنم. همین,, که تصمیم میگیرم چشمانم را ببندم نگاهم به لبخندت گرهِ کور میخورد. فوران میک
همیشه که دودوتا چهارتا نمیشود
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
شام رزرو نکرده بودم. حوالیِ ساعتِ هفت، مثلِ هر شب رفیق جان اومد دنبالم که با هم بریم سلف. با لبخند گفتم من امشب شام ندارم تو برو. بعد هم تا جایی که میتونستم فرو رفتم توی کتابِ فیزیولوژی. چند دقیقها
و من شرمندهاش نیستم
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
میگم: هوا خیلی دو نفرهست. میگه: خب من و تو هم که دو نفریم! میخندم میخنده تفاوتِ نگاه. مهم نبودنِ بزرگترین دغدغههای من برای او و خیلی مهم بودنِ آرزوهای به ظاهر خیلی دورِ خودم برای من. دیشب، حوال
کی میشی پنجمیش؟!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
داشتم با عجله میرفتم محلِ توقفِ سرویسهای دانشگاهمون. دردِ پام اجازه نمیداد مثلِ همیشه سریع راه برم. با خودم تندتند مرور کردم: یکاری کن پام خوب بشه. یکاری کن اینجا بمونم. باز کن این گره رو. (یه دعا
متولدِ ۶۰ و شش
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
گفتم کسی توی زندگیمه که خیلی دوستش دارم. خیلی یعنی خیلی ها. گفتند خودت بهش بگو. بخاطرِ احترامی که برای آقای دکتر قائل بودم گفتم چشم. برای من اصلاً جای بحث نداشت فقط نمیدونستم چطور بگم و عکسالعملِ ی
ممنوع منم
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
جلسهی دوم از یه جایی به بعد اصلاً نفهمیدم استاد دقیقاً داره چی میگه و عقب افتادم. دفترم رو بستم و خیره شدم به تخته. دلم میخواست بشینم همون وسط گریه کنم :| کلِ هفته یک بار هم محضِ رضای خدا جزوه رو ب
حتماً باید داد بزنم تا بری؟!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
داشتم میرفتم بیمارستان. از جلوی ایستگاهِ اتوبوس حس کردم یکی داره دنبالم میکنه. واسه این که کاملاً مطمئن بشم مسیرم رو عوض کردم دیدم اونم مسیرش رو عوض کرد. یهو اومد کنارم و شروع کرد به حرف زدن. بدونِ
این کلیپس از اول هم برای شکستن بود
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
با این که کماشتها نیستم اما وزنم همچنان داره کم میشه و من نمیدونم چرا. این روزها حتی توی هوای آزاد هم نفس کم میارم و نمیدونم چرا. یک هفتهای میشه که هر شب از خواب میپرم و احساس میکنم دارم خفه م
واقعاً من رو شناختی؟!
-
تاریخ: 1397/9/24 ساعت: 3:32
برای چندمین روزِ متوالی میلی به خوردنِ صبحانه و کلاً هیچی نداشتم. حاضر شدم، لبخند زدم، لبخند زد، خداحافظی کردم و زدم بیرون. مثلِ اکثرِ صبحهای جمعه کلِ باهنر رو پیاده رفتم و نشستم روی نیمکتِ ایستگاهِ
من از آینده نمینویسم
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
آنشرلی را میشناسید؟! دختری به شدت خیالپرداز و رویاباف که با کوه و جنگل و آسمان و گل و بوته حرف میزند، کنجکاو است و دوست دارد چیزهای جدید را تجربه کند، به شدت روی غرورِ دخترانهاش حساس است، برای خوشحال بودن به دنبالِ اتفاقهای عجیب و غریب نیست، به شدت خوشقلب و مهربان است و اگر اشتباه کند به راحتی میپذی...
تمامِ سهمِ تو از من همین خونی که نیست
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
نشستم روی تختِ مقابلِ خانم دکتر و به چکمههایم خیره شدم. خیسِ خیس بود. دی است و بارانهای دلبرش! مادر به لبهای خانم دکتر خیره شده بود و ایشان هم برگهی آزمایشم را بررسی میکرد. بعد از چند دقیقه سکوت لبخندزنان گفتند که چیزِ چندان خاصی نیست. فلان (!) است که جای نگرانی ندارد فقط باید خیلی بیشتر مراقبِ تغذی...
حتی دستم به خیالت هم نمیرسد
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
بالاخره یک روز میآیم، اشکهایت را کنار میزنم و دستانت را میگیرم، مینشینیم روبهروی هم و تمامِ غصههایمان را میریزیم وسط، نصف مالِ من نصف مالِ تو. بعد تکیه میزنی به دیوارِ مقابلِ پنجرهی رو به بینهایتِ آسمان و هر دو شروع میکنیم به بافتن. من قصه و تو موهایم را. ابرهای شکلاتی برایمان اشکِ شوق میریزند. هر د...
و مرکزِ ثقلِ دنیا همین آغوشِ توست
-
تاریخ: 1397/3/29 ساعت: 23:56
آرام درِ اتاقم را باز میکند و حالم را میپرسد. همینطور که نگاهم را از نگاهش میدزدم میگویم خوبم و فقط کمی خسته شدهام و حوصلهی خواندنِ کتابهای قطور را ندارم. قانع نمیشود. واردِ اتاق میشود و در را میبندد. همچنان اجازه نمیدهم چشمهایم را ببیند. دوباره حالم را میپرسد و دوباره همان جواب را میشنود. برای بارِ...