نامهی دهم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نامهی آخر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
گوشیش رو روی یکی از رگهای برجستهی دستم کشید و با لبخند گفت چقدر این رگ خوبه واسه زدنِ آنژیوکت! لبخند زدم و به پشتِ دستهام خیره شدم. رگهایی که خیلی بیشتر از قبل بیرون زدن یا بهتر بگم منی که همچنان
من اولویتِ اولِ هیچکس نبودم
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
من ,اولویتِ, هیچ کس ,نبودم,. از آن اولویتها که میگویند اول تو دوم تو سوم تو. من حتی ,اولویتِ, پنجمِ کسی هم ,نبودم,.هیچکس نبود که بگوید تو نباشی من هم نیستم.کسی نبود که برایش بگویم او نباشد من هم نیستم.و
اون ستاره که کنارشه هم منم
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
پرسید خب حالا چی درست کنیم؟! پرسیدم الویه دوست داری؟! گفت آره. سیبزمینی و مرغ و تخممرغ رو گذاشتم آبپز بشن. رفتم سراغِ کمدمون و پیراهنِ چهارخونهی آبی رنگش رو برداشتم و تنم کردم. آستینهاش رو تا آرن
دو به یک به نفعِ من یا زندگی؟!
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
صبحهای پنجشنبه میرم بدمینتون بازی میکنم. حسِ مبهمی داره واسم چون همزمان که ازم انرژی میگیره بهم انرژی میده. هفتهی گذشته یکی از بچهها نیومده بود واسه همین تعدادمون فرد بود و باید یک نفر بازی نمی
از نهادِ رهبری تا مسابقه و تولدِ دخترم
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
۱. و دوباره همون خانمِ مهربون از دفترِ نهادِ رهبری اومدن سراغم و خواستن چهارشنبهی هفتهی آینده بعد از کلاس برم فلان جا :| جالب اینجاست که فرداش هم توی دانشکده دوباره دیدمشون و گفتن یادت نره. امروز هم
اختیار است اختیار است اختیار؟!
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
وقتی تصمیم گرفتم بیام مشهد، با مخالفتِ شدیدِ مامان و بابا روبهرو شدم. دلایلِ زیادی برای مخالفتشون داشتند که مهمترینِ اونها این بود که من هیچوقت تا این اندازه دور از خانواده نبودم و تنها جایی نر
شک نکن دیوانهتر هم میشوم
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
یادتونه گفتم یکی از دوستان من رو صنما (معشوقه حافظ) صدا میکنه؟! دیروز اومد خوابگاه پیشم و شب هم به عنوانِ مهمان موند. رفتیم دوچرخهسواری و پیادهروی و شام و بعد هم حرم. هر چقدر بیشتر میگذشت بیشتر ح
بلوکِ ۱۴۱
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
خیلی وقتِ پیش میخواستم برم رواقِ حضرتِ زهرا که خب فکر کنم جمعه بود واسه همین گفتند بستهست فردا میتونید بیاید. همون قسمت یه در بود که یه عده واردش میشدند و یه عده هم ازش خارج. بدونِ اینکه به تابلوی
من که کافر شدهام باید خدایی باشد
-
تاریخ: 1398/2/26 ساعت: 0:42
گفت من در رابطه با چهرهی آدمها حافظهی خیلی ضعیفی دارم. و من؟! من بخاطرِ حافظهی ضعیفش تاوانِ سنگینی دادم. خیلی سنگین. آقای فروشندهی تریای دانشکده دقیقاً دفعه دومی که رفتم کیک بخرم پرسید شیراز بارو
انتخابِ منی اما غلط!
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
بارون نمنم میبارید. بلندگوی سمتِ راستِ هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و شروع کردم به قدم زدن. کافه، پارچهسرا، رستوران، کتابفروشی، بوتیک و نهایتاً فروشگاهِ لوازمِ کادویی. میخواستم واسه تولدِ دوستم جعب
که زخمهام رو خودم بستم
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
با آزمایشِ خون شروع شد. سوزنِ سرنگ رو فرو کرد و کشید اما خونی واردِ سرنگ نشد. بیشتر فرو کرد و کشید اما هیچ اتفاقی نیفتاد. سرنگ رو جابهجا کرد و باز هم :) و بالاخره بعد از تلاشِ چندباره خون واردِ سرنگ
به چشمهای تو قسم که جان رسیده بر لبم
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
میگم: الهی دورت بگردم مامانِ قشنگم :) با بغض میگه: خدا نکنه... بگذریم از کلماتِ قلمبه سلمبه و ادبیات و آرایه. دوستت دارم! + دلم به شدت مامانم رو میخواد. + تنها شباهتِ من و مامانم چشمهامونه :) + و
وقتی نهادِ رهبری واردِ عمل میشود
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
همون روزهای اول یه خانمِ مهربون اومدند توی اتاقمون و گفتند از نهادِ رهبریِ دانشگاه اومدند. چند تا برگه هم همراهشون بود که مربوط میشد به طرحِ خشتِ اولِ نهاد. و اما چی هست این طرح؟! شما مشخصات و علایقت
بریم؟!
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
پنجشنبه شب با بغض و به زور خودم رو رسوندم صحنِ انقلاب و نشستم وسطِ فرشهای رو به ضریح. چادرم رو کشیدم رو صورتم و شروع کردم به گریه کردن. نه از اون گریههای معمولی نه! از اون گریههایی که جای اشک خونِ
بالاخره تموم شد
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
نشسته بودم روی سکوی روبهروی گنبد و گلدسته. با چند سانت فاصله نشسته بود روی زمین و از شدتِ سردیِ هوا مچاله شده بود توی خودش. همینطور که به گنبد خیره شده بودم خندیدم و گفتم چقدر از این زاویه قشنگه. خند
مگه میشه عادت کنیم؟!
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
هواپیما که از زمین بلند شد چشم دوختم به شهر. طول کشید تا حرم رو از اون بالا پیدا کنم. همین که چشمم افتاد به گنبد تپشِ قلب گرفتم. به خودم اومدم دیدم دارم تندتند اشک میریزم و مدام تکرار میکنم خیلی دوس
و قسم به بهار آن زمان که تحویل میشوی
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:30
عیدتون مبارک
دی ماهیِ خندان از نوعِ بیست و ششمش
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 8:04
از روزِ اول به همهی کسانی که اینجا اصطلاحاً خدمه هستند لبخند زدم و خسته نباشید گفتم. احساس میکنم عدهی زیادی از بچهها با نگاهِ از بالا بهشون نگاه میکنند و این چیزی هست که آزارم میده. یکی از خانم
این بود آرمانهای ما؟!
-
تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 8:04
صبحِ پنجشنبه با یکی از دوستانِ بلاگر رفتیم کتابخونهی مرکزیِ دانشگاهِ فردوسی. وارد که شدیم نگهبان پرسید دانشجوی اینجا هستید؟! گفتم نه دانشجوی علوم پزشکی هستم. دوستِ بلاگر سریع گفت من دانشجوی اینجام. آ