حوای متولدِ ۲۶ دی - تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 18:13
تصور کنید در اتاقتان سرگرمِ کتابها و جزوههایتان هستید که خیلی ناگهانی درِ اتاقتان باز میشود و خانوادهی جان با دست و جیغ و تولدت مبارک گویان میآیند داخل. چه حسی میتواند داشته باشد جز ذوقزدگیِ بیحد و اندازه وقتی متوجه میشوی داداشِ مهربانت که دیگر برای خودش مردی شده، خودش رفته برایت کادو خریده و خودش ه...
از آن مخلوقهای فراتر از عالی - تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 18:13
بعضی آدمها هم انگاری خلق شدن واسه شاد کردنِ ما. که بگن و بگن و بخندی و حرص بخوری و بازم بخندی. خدا حفظشون کنه خلاصه. :)
یک «من» وسطِ زندگیام گم شده است - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 10:15
مثلِ وقتهایی که آشفته از خواب میپری و بیاختیار شروع میکنی به گشتنِ تمامِ سوراخسنبههای اتاقت اما پیدایش نمیکنی. نیست. مدتهاست که رفته اما تو تازه نبودش را حس میکنی. حتماً یک گوشهی دنیا، تک و تنها، زانوهایش را بینِ دستانش گرفته و مدام این دیالوگِ شازده کوچولو و روباه را در ذهنش مرور میکند در حالی که س...
و قسم به وقتی که تمام نمیشود - تاریخ: 1396/10/20 ساعت: 8:15
طاقت بیار و مرد باش :|
همینطوری - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 21:33
میفرماید: اما تو کوهِ درد باش طاقت بیار و مرد باش + چقدر خوبه این بشر! :)
و بالاخره ۱۳ دلیلِ حوا برای نفس کشیدن - تاریخ: 1396/10/17 ساعت: 12:33
۱. معتقدم هر آدمی جزئی از نظامِ خلقت است که اگر هست و نفس میکشد یعنی باید باشد و نبودش نظمِ جهان را به هم میزند. اگر هستم یعنی در این دنیا کارهایی هست که یک روزی باید به وسیلهی من انجام بشود. کارهایی که شاید فقط من باید انجام بدهم. در یک کلام هستم چون خدا میخواهد. ۲. وقتهایی که از دویدنهای پیدرپی خس...
ب ا ر ا ن - تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 10:55
اگر باران ببارد باز میآیم درونِ کوچهی امّید و از ترکیبِ دستانم برایت چتر میسازم مبادا قطرهای باران بیازارد نگاهِ مهربانت را... + باران باریدن گرفته. صدایش ضربانِ قلبِ آدم را منظم میکند. :) + یکی از لحظههایی که دعا مستجاب میشود، اکنون است. + من یک شهرم از بوی تو...
کافی نیست؟! - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
نمیدونم دنیا چیزیش شده یا آدما. فقط میدونم لحظه به لحظه از عشق و محبت دورتر میشیم. این نبود رسمِ خاندانِ امامت. این نبود آیینِ پیامبرِ رحمت. آفرینش بر اساسِ محبته. این جمله از دین و زندگی رو خوب یادمه. خیلی بده که نتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. خیلی! آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟! خدایا! خیلی خدایی. ...
من به تو بدهکارم - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
وقتی از جنون حرف میزنم انتظار ندارم پوزخند نزنی. سنگِ صبور پلی میشود، سَرم را بینِ دستانم میگیرم و چشمانم را میبندم. میدانی چه میشود؟! تمامِ زنجیرها باز میشوند و من فاصله میگیرم از آدمها و هر آنچه وصل میکند مرا به دنیا. جنون مگر غیر از این است؟! سرعتِ ۱۲۰ کیلومتر بر ساعت را تصور کن. جاده باشد و شب و...
یک جارو بر کوچه میزند یک جارو بر دلم - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
دوشنبهها حوالیِ ساعتِ ۱۰ صبح به کوچهی ما میرسد. من هم همین ساعت از دوشنبههای هفتههایم خانه هستم و برایش چای، میوه و کیک میبرم. حدوداً پنجاه سال سن دارد و همیشه لبخند میزند. چیزی که برایم جالب و البته بسیار جذاب و تاملبرانگیز است، قانع بودن و حسِ رضایتِ عجیب و آرامشبخشیست که در چشمانِ آقای پاکبان موج...
ذوقمرگ شدگی - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
مثلِ وقتی که حضرتِ پدر درِ اتاقت رو باز میکنه و یهو این رو میگیره جلو صورتت. :) + یک بیت شعر مرا مهمان میکنید؟!
تو چی؟! حاضری بپری؟! - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
بخشِ اول: حدوداً دو هفته قبل از کنکور بود که عقد کردند. ما هم دعوت شده بودیم که خب من مثلِ همیشه نرفتم. مادر میگفت دو سال از من کوچکتر است. ( سنِ ازدواج چقدر پایین آمده! :| ) فردای عقد، از فاصلهی چند متری دیدمش. دخترِ خوبی به نظر میرسید و مهمتر از همه این که چادری بود. فکر نمیکردم پسرِ خانمِ همسایه،...
محدودیتِ نامحدود - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
ما آدمها خودمون برای خودمون محدودیت ایجاد میکنیم. محدودیتی که جلوی خوشبختیِ ما رو میگیره. حالا اگه دو نفر هم پیدا بشن که ورای محدودیتِ خودساختهی عدهای از آدمها عمل کنند، کلی حرف پشتِ سرشون زده میشه. اونقدر حرف و حدیث پیش میاد که روی زندگیِ اون بیچارهها هم تاثیر میگذاره. واسه همین بهترین کار رفتنه. ب...
من برای «تو» نذرِ چای کردهام - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
این که نصفِ شب، ناگهان از خواب بپری چیزِ عجیبی نیست. این که وسطِ سرمای دی احساسِ گرمای شدید کنی اما حاضر نباشی دل از پتو بکنی هم. میدانی اینها همه از عوارض نبودنت است. نفسهایت که نباشد بهتر از این نمیشود. زمان به یکباره مرا پرت میکند وسطِ شبِ یلدا. دورِ سفره نشسته بودیم و پدر حافظ میخواند. زندایی بر...
واسه ناهار چی درست کنم؟! :| - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
پدر و مادرِ عزیزتر از جانمان رفتنهاند سفرِ کاری. من ماندهام با حجمِ انبوهی از درسهای نخوانده و کتابهایی که روی میزم لم داده، پورخندزنان نویدِ امتحاناتِ پیشِ رو را میدهند. :| این که از صبح تا به الان مدام در حالِ دویدن هستم اما همچنان کلی کارِ نکرده و ظرفِ نشسته و درسِ نخوانده دارم بماند! ماندهام ناه...
حوا کوچولوها را خیلی دوست دارد - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
رفتم کنارِ پنجره و خیره شدم به خیابان و در عالمی جز دنیای خاکستریِ تیرهی کنونی پرسه میزدم که ناگهان چشمم به آقایی افتاد که لبخندزنان دوچرخه سواری میکرد. چند ثانیه بعد، دختر کوچولویی آبنبات، با موهای خرگوشی با دوچرخهاش در حالی که پدرجانش را دنبال میکرد، از خیابان گذر کرد. هنوز لبخندم عمیق نشده بود که...
همهی شما دعوتید :) - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 15:19
من از طرفِ جنابِ OVe میخوام همه رو دعوت کنم به تقریباً میشه گفت یه چالش. خیلی جالبه و البته مفید. حداقلش اینه که واسه چند ساعت هم که شده با خودمون کلنجار میریم و این خوبه! هر کس دوست داره اینجا اعلامِ آمادگی کنه. :)
یه روز همه چی درست میشه - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 18:47
۱. میگن وقتایی که سخته و سخت میگذره دوستای خوب مشخص میشن. ۲ هیچ وقت نخواستم هیچ کس رو ناراحت کنم. هیچ وقت. ۳. چقدر خوب میشد اگه خدا بهمون میگفت با خودمون چند چندیم. ۴. دعا واسه دیگران اجابت میشه بعدش هم به خودمون برمیگرده. ۵. دل نشکنیم. :) ۶
امضا (ن) میکنم - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 18:47
دیشب زمان به اندازهی چند ماه به عقب برگشت. رفتم به همان شبی که مدام صحبت میکرد و من کلافه شده بودم. آدمهای پر حرف منی را که ۹۹ درصدِ لحظههایم در سکوت میگذرد عصبی میکنند. با بیحوصلگی به سوالهایش جوابِ کوتاه میدادم و وقتی میپرسید: «شما سوالی
وقتی دعا مستجاب میشود - تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 18:47
از شبِ اول بهم ریختم. آن قدر که با هر آهنگی، هر تصویری، هر صحنهای و هر نوحهای، به پهنای صورت اشک میریختم. شدم از آن آدمهایی که با خود و جهانش سرِ جنگ دارد. هر شب دعا میکردم. میرفتم کنارِ پنجره و عاجزانه از خدا میخواستم آنچه را که میخواستم. هم