حتی وقتی میخنده - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 3:15
هوا خیلی سرد شده بود. تصمیم گرفتم به جای یک ساعت و نیم منتظرِ سرویسِ خوابگاه موندن و لرزیدن برم کتابفروشیِ آبان که هم کتابها رو ببینم هم بالاخره یه جایی باشم که گرمه. همینطور که داشتم از کنارِ پیادهرو واسه خودم میرفتم و چاوشی توی گوشم میخوند «و نخ به نخ دهنم دود است»، یهو چشمم افتاد به یه پسربچهی کو...
آنچه گذشت - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 3:15
گفتند از آن درسهاییست که معدل را به شدت پایین میکشد؛ از قضا استادش هم سختگیر است و تو کلاً روی ۱۳ نهایتاً ۱۴ حساب کن! راست میگفتند. اعصاب از آن درسهاییست که برایت اعصاب نمیگذارد. از یک جایی به بعد دوست داری به ازای خواندن هر کلمه ده قطره اشک بریزی و رفرنس را به دیوار بکوبی و در دلت استادت را با القا...
نشانهها - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 3:15
سه سالی میشود که به نشانهها اعتقاد دارم. به کنارِ هم چیده شدنِ تکههای پازلِ پنجاه پنجاه سیاه و سفیدِ زندگی در بهترین زمانِ ممکن هم. به گره خوردنِ جز از کلِ زندگی به دستهای رئوف، به در لحظه به صفر رسیدنِ فاصلههای چندین کیلومتری، به تپشِ قلبِ لحظهی اجابتِ دعا در کمتر از ۲۴ ساعت، من به معجزهی آغوشِ خور...
به بهانهی تولدِ حضرتِ خورشید - تاریخ: 1399/4/14 ساعت: 19:09
یکی از درسهای ترمِ قبل فارماکولوژی بود. از اون درسهایی که شروعش جذاب و شیرینه اما یکم که فشرده میشه و از برنامه جا میمونی دیگه جمع کردنش با خداست. سه تا استاد داشتیم که هر سه استاد تمام و از اساتی
رسالتِ سنگین - تاریخ: 1399/4/1 ساعت: 10:31
باید بگویم با این که این روزها همه چیز جورِ دیگری خوب است اما من درست مثلِ خیلی وقتِ پیشها که البته «تو»یی وجود نداشت، گاهی شبها کابوس میبینم. از همانهایی که وقتی شروع میشود میدانم خواب هستم و ه
چهل روز شکرگزاری - تاریخ: 1399/4/1 ساعت: 10:31
نمیدونم نویسندهی کدوم وبلاگ شروعش کرده و از کی شروع شده و چند نفر شرکت کردند. حتی نمیدونم برای نوشتنش باید دعوت میشدم یا نه. فقط تهِ دلم مثلِ یه دختر بچهی دو ساله با موهای خرگوشی که یه عروسک همق
میکنیم زمین رو ترک - تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 18:57
یه روز موهام رو خرگوشی میبندم و با آهنگِ همیشه با همیمِ اِیدل و تامین کیکِ شکلاتی درست میکنم؛ آتشِ بدونِ دودِ نادر ابراهیمی میخونم و قسمتِ دومِ فصلِ سومِ سریالِ سیزده دلیل برای اینکه رو میبینم. ی
وَ مَا أَدْراکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ - تاریخ: 1399/3/19 ساعت: 18:57
سالِ گذشته همچین لحظاتی صنما در حالِ جمع کردنِ وسایلش بود که بره حرم. دل تو دلش نبود. کی فکرش رو میکرد؟! صنما دعوت شده بود حرم! از ایستگاهِ کوثر تا بسیج و نگم از لحظهای که پلههای ایستگاهِ مترو رو ب
!?What are you waiting for - تاریخ: 1399/1/19 ساعت: 21:51
دخترکِ توی آینه موهای نیمهبلندِ آبی دارد. بخشی از حافظهاش را بعد از ماهها کلنجار و تردید، بالاخره به روانشناسِ اعظم سپرد و حالا که یک آدم، نه، بهتر است بگویم یک شبهِ آدم یحتمل، از کلِ خاطراتش کاملا
پایانِ دختری از نسلِ حوا - تاریخ: 1399/1/19 ساعت: 21:51
مامان بهم میگه: «دخملِ مو آبی». میدونید آخه موهای صنما آبیه. هشتاد درصدِ لباسهام، شال گلگلیه، روسری خطخطیه، غلطگیرم، مسواکم، لاکهام، دفترم، تقویمم، مدادهام، همهی همهشون آبی هستن. اولین جانما
و قسم به دی آن زمان که متولد میشوی - تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 16:36
آقای همکلاسی پیام فرستاد که بیا بیرون کارت دارم. رفتم سالنِ اصلیِ کتابخونه. ایامِ امتحانات میریم اونجا درس میخونیم. کلاً رفتارهاش مشکوک شده بود. گفت باید باهات حرف بزنم بریم بیرون :| گفتم سرده خب ه
مست و شیدایی و گیجی - تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 16:36
+ خب خب خب. بفرمایید :) × خیلی ممنون [ از شدتِ هیجان قلبش در حالِ بیرون زدن است ] + بو کن. × هل داره :) + خب دیگه وقتشه. × [ استکانِ چای را سر میکشد ] + چه حسی داری؟! :) × خیلی خوبه. خیلی. [ به اسمِ
نگاهِ من به سرانجام است - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:02
واردِ بخش که میشم دردهام رو میگذارم کنار و تمامِ دغدغهام میشن مریضهام. حالشون رو میپرسم، براشون از خدامون سلامتی میخوام، پروندهشون رو نگاه میکنم و عمقِ لبخندشون رو با روزِ قبل مقایسه میکنم.
نامهی چهارم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
مهلا میگه هر وقت با وجودِ همهی فاصلهها، یهو بدونِ اینکه بفهمی چرا، حالت بد شد، که این حالِ بد بخاطرِ بد بودنِ حالش باشه، یعنی این دوست داشتن جنسش فرق میکنه.منم میگم هر وقت برسی به جایی از زندگی ک
نامهی پنجم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
زیاد طول نمیکشه. به اندازهی یه اعلامِ رضایتِ قلبی و خوندنِ یکی دو جمله و... بعد؟! میتونم ساعتها بهت زل بزنم و قند تو دلم آب بشه. میتونم به آغوش بکشمت و به آغوش بکشیَم تا حل بشیم تو وجودِ هم و نبض
نامهی ششم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
زمین از طوافِ خورشید دست کشیده. عقربهها تکون نمیخورن. ماه تکهتکه شده. میشنوی صدای شیونِ آسمونِ رنگپریده رو؟! جنگل تبر به دست شده. درختها نفس نمیکشن. دریا طغیان کرده. ماهیها یکی یکی ساحل رو به
نامهی هفتم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
درگیرِ دنیای خودم بودم که زهرا اومد نشست رو تختم. خیره شد به کاغذهای طرحدارِ مربعی شکلی که روشون شعر نوشتم و از گیرههای رنگیرنگیِ سمتِ راستِ تختم آویزون کردم. دونهدونه میخوندشون و چشمهاش پر از
نامهی هشتم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
اونقدر بادکنکِ آبی و سفید باد کردم که نفسم بالا نمیاد. کیک توی یخچاله. برفِ شادیها روی میزه. فشفشهها هم کنارشون. صدای در میاد. صدام میکنی بیام کمکت کنم که خب نمیام. با همون لحنِ الکی مثلاً عصبانیت
نامهی نهم - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
اسمش رو چی میشه گذاشت؟! نمیدونم. بذار اینطوری واست تعریف کنم. سرگیجه افتادنِ لیوانِ شیشهای زمین خوردن با صورت و تموم برای همیشه من دیگه اون لبخندی که دوست داشتی رو ندارم بنویس بیشتر بنویس بیشتر ا
و پایانِ این تراژدیِ تلخ، مرگ است - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 14:59
بعد از کلی پیادهروی بالاخره میرسیم. دستت رو میگیری سمتِ قله و میگی: «ببین باید بریم اون بالا.» میگم: «چندتا پله داره؟! خیلیه که.» میگی: «با هم میشماریمون.» آروم آروم میریم بالا. حرف میزنی و ح